آوا مظفریانآوا مظفریان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

وبلاگ آوا خانم !

بارداری

  تقریبا از همان هفته های اول متوجه حالتهای جدیدی در درونم شدم                                                                                                &nb...
8 بهمن 1392

فرشته آسمانی من تولدت مبارک

    بالاخره بعد از چند ماه انتظار و سختی به روز موعود رسیدیم .روزی که واقعاَ نمیدونم از چه کلماتی برای توصیف آن استفاده کنم , هم خوشحال بودم و هم نگران .با اینکه شب گذشته من و باباجون از هیجان و دلهره خیلی دیرخوابیدیم ولی صبح ساعت پنج با صدای چندین ساعت و موبایل از خواب بیدار شدیم . همه وسایل موردنیاز را آماده کرده بودم ولی وسواسی که برای تمیزی خانه داشتم باعث شد تا لحظه آخر دستمال گردگیری دستم باشه . از دوازده ساعت قبل از عمل خوردن آب و غذابرای من ممنوع بود , بابا شهرام هم که از دلهره زیاد اشتهایی به صبحانه نداشت پس آماده شدیم و بعد از اینکه بابایی ما رو از زیر قرآن رد کرد به سمت بیمارستان عرفان راه افتادیم . حس و حال خا...
8 بهمن 1392

مقدمه!

بنام خدا ایده نوشتن خاطرات مادر شدنم برمیگرده به شروع دوران بارداریم .خیلی دوست داشتم تا تمام خاطرات آن ماه های زیبا و سخت را به صورت روزانه یادداشت کنم  اما   اما کمی بعد از آنکه جواب مثبت تست بارداری رو از آزمایشگاه دانش گرفتم حالت های عجیب و غریب ویار بارداری  به سراغم اومد  و هر روز سخت تر از روز قبل .........و چنان درگیر ماجراهای مختلف،هیجان انگیز و سخت مادر شدن شدم که این ایده تبدیل به یک آرزوی از دست رفته شد .مدتی بعد از طریق مجلات و سایت های مربوط به کودکان با ایده بسیار خوب پدران و مادران خوش ذوق ایرانی یعنی همان ایجاد وبلاگ برای فرزندانشون آشنا شدم و این بهترین راه برای تحقق ...
8 بهمن 1392

دختر نازنینم به خونه خوش اومدی

   به لطف خدا یک روز بعد از تولد آوا یعنی دوشنبه11 بهمن از بیمارستان مرخص شدیم   . هرچند که همراه خاله حمیرا شب سختی رو پشت سر گذاشته بودیم ولی با هیجان و خوشحالی زیاد همراه بابا شهرام راهی خونه شدیم .از صبح خاله کبری اومده بود تا مقدمات ورود دخترم به منزل رو مهیا کنه .بعد از انجام کارهای ترخیص که بابا جون انجام داد حدود ظهر بود که به خانه رسیدیم . عمو علی دوست بابا شهرام زحمت قربانی کردن گوسفند رو کشید . از اینکه بعد از 9 ماه سختی همراه نازنینم به خونه میومدم خیلی خیلی خوشحال بودم .مشکلات روزهای اول بسیار سخت وخاصه . مراقبت از یه نوزاد چند روزه حتی برای کسی که تجربه زیادی داشته باشه کار پر استرسیه. خاله ها برای...
7 بهمن 1392
1